|
KowsarPardaz.com
می توانید از موتور سفارشی گوگل برای کوثرپرداز در زیر استفاده کنید. Loading
|
|||||||||||
|
شرکت کوثرپرداز عرضه کننده محصولات نوین آموزشی در زمینه های شغلی
،
آموزشی و ورزشی و روانشناسی علوم موفقیت
![]() ![]() |
|||||||||||
|
|
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 225 - تقسیم
کار به جای تقسیم زمان! تقسیم
کار به جای تقسیم زمان! فرامرز
کوثری برف شدیدی که شب قبل باریده بود ، باعث شد که همگی ، داخل
غار بودن را به قدم زدن در بیرون ترجیح دهیم. بعد از خوردن یک صبحانه در حالی که
همه دور آتش جمع شدیم با نگاهی مشتاق منتظر ماندیم تا ادامه درس یادگیری ذهن آگاهانه را از خدامراد بشنویم.
در قیاس با سرمای گزنده بیرون ، درس های جذاب خدامراد همه ما را گرم می ساخت و
نگاه مشتاق تک تک ما حکایت از آن داشت که
به این گرمای آگاهی به اندازه آتش اجاق
نیاز داریم. خدامراد بدون هیچ درنگ و تاخیری شروع به صحبت کرد. او
گفت:" یادتان هست گفتیم برای فردی که در زمان الان با تمام وجود حضور ذهن
دارد و به قولی "ذهن آگاه" است، برای این فرد زمان چه شکلی است؟ آیا کسی
از شما می تواند در مورد کیفیت "زمان" از نگاه یک فرد ذهن آگاه کمی
توضیح دهید؟" خانمی که معلم زبان بود با شوق پرسید:"آیا این موضوع
با ادامه درس یادگیری ذهن آگاهانه مرتبط است؟ یعنی می خواهید کاربرد آن را در امر
یادگیری و تعلیم و آموختن یک مهارت با کمک نگرش ذهن آگاهانه بیان کنید؟" خدامراد گفت:"همه چیز بستگی به این دارد که چقدر با
نگاه یک فرد حاضر در لحظه اکنون آشنا هستید و چقدر با این شکل نگاه زندگی کرده
اید؟ اجازه دهید ببینیم دوستان چقدر آن را دریافته اند." دوباره آن معلم زبان دستش را بالا برد و درحالی که سعی می
کرد سریع و تند صبحت کند گفت:" این که خیلی ساده است! فرد ذهن آگاه همه هوش و
حواس و هشیاری اش روی الان زندگی اش و همین جایی که هست جمع است. در نتیجه برای او
چیزی به نام گذشته یا آینده وجود ندارد. گذشته و آینده پدیده ای کاملا ذهنی است. ذهن
اگر به هر دلیلی از کاربیافتد( حالا می خواهد خوابیدن باشد یا مستی یا مرگ!) در
این حالت بدون ذهن و خاطره ، می بینیم که دیگر گذشته و آینده ای وجود ندارد. ولی
در عوض اکنون و الآن همیشه هست چون ربطی به ذهن و فکر ندارد. اکنون واقعی ترین
لحظه عالم است. حتی اگر هیچ ذهنی برای دیدن آن نباشد." معلم زبان ساکت شد. مثل شاگردی بود که تند و پشت سرهم چند
جمله ای را حفظ کرده بود و می خواست سریع تا یادش نرفته آنها را بگوید و نمره
قبولی اش را بگیرد. اما خدامراد هیچ نمره ای به او نداد. برعکس گفت:"این ها
که گفتی جملات قشنگی هستند. اما برای فهمیدن "زمان" از نگاه یک ذهن آگاه،
"فهمیدن" یک نکته با "زیستن با آن نکته" فرق می کند. فهمیدن
را همه ما که اینجا نشسته ایم در طول صحبت های قبلی درک کرده ایم. حال سوال این
است آیا با این درک و فهم جدید از زمان توانسته ایم کنار بیاییم و آیا در زندگی
واقعی خود موفق شده ایم تجربه بی زمانی و شناور بودن در اکنون را جاری سازیم؟ اگر
فهمیده باشیم پس به راحتی می توانیم بگوئیم که یادگیری یک موضوع از نگاه یک فرد
هشیار در زمان الان چگونه است؟ به هر حال چون داریم از این پنجره جدید به زندگی
نگاه می کنیم پس می توانیم بگوئیم چه می بینیم؟" معلم زبان سعی کرد به دفاع از خود حرف بزند. اما بعد از
گفتن چند جمله بی ربط ناگهان ساکت شد. خدامراد از او خواسته بود که اگر واقعا بی
زمانی نگاه یک فرد ذهن آگاه(با هوش و حواس جمع در زمان اکنون) را درک کرده بگوید
یادگیری درس و مهارت و چیزهای آموختنی برای یک فرد بی زمان چگونه است؟" پسرجوانی به دفاع از معلم زبان دستش را بالا برد و
گفت:" مگر ممکن است ما بخواهیم کاری انجام دهیم و یا چیزی را مطالعه کنیم و
از زمان استفاده نکنیم!؟ همه برنامه ریزی های ما بر اساس زمان است. مثلا به خودم
می گویم صبح از هشت تا ده این درس را می خوانم و ده تا یازده استراحت می کنم و
یازده تا یک دوباره این یکی درس را مطالعه می کنم و به همین ترتیب. به نظر من یک
فرد بی زمان یک فرد بدون ساعت و گیج و سردرگم است ، چون وقت را نمی شناسد پس
مدیریت وقت و زمان را هم بلد نیست و در نتیجه کارش در زندگی گره می خورد و به خاک
سیاه می نشیند. بی زمانی به نظر من اصلا چیز خوبی نیست!" خدامراد لبخندی زد و گفت:" اما به راحتی با کمی تعمق و
دقت در پدیده زمان می توان فهمید که وقت و زمان یک چیز توافقی بین انسان هاست و
همه آن چیزی که ما به آن گذشته یا آینده می گوئیم چیزی درون ذهن ما و غیر واقعی
است. آیا این را قبول دارید؟" همان پسر جوان گفت:" بله قبول دارم که گذشته و آینده
غیر واقعی و در حقیقت ذهنی است. اما این شبح غیر واقعی باید در زندگی اجتماعی
امروز باشد تا بتوان بر اساس آن کاری انجام داد. بدون زمان بندی هیچ پروژه ای جواب
نمی گیرد و هیچ یادگیری رخ نمی دهد، اصلا مگر چنین چیزی امکان دارد؟" او با نگاه حق به جانب به جمع خیره شد. اما کسی نظر او را
تائید نکرد. برای همین سرجای خود نشست و خود را به نوشیدن دمنوش گیاهی اش سرگرم
ساخت. خدامراد گفت:" پس تا این جا پذیرفتیم که زمان عامل یا
پدیده ای است ذهنی که مثل یک چسب نامریی ظاهرا خرده فعالیت های گذشته و حال ما را
به هم می چسباند و از جمع آنها یک فعالیت کلان و معنا دار را در آینده نتیجه می
دهد. این پیشرفت بسیار خوبی است که بپذیریم زمان شبحی بیش نیست. شبحی ذهنی و توهمی
که کارش فقط شبیه یک چسب نامریی است." معلم زبان به اعتراض گفت:" ولی باید قبول کرد بدون این
شبح نامریی و نادیدنی و غیر حقیقی ، انجام فعالیت های زندگی امکان پذیر
نیست!؟" خدامراد گفت:" اجازه دهید ببینیم آیا این حرف واقعا
درست است. فرض کنید زمینی خریده اید و می خواهید دیوار کشی کنید و در آن برای خود
یک ساختمان مسکونی بسازید. دو گروه استاد و بنا و کارگر به شما معرفی می شود. یک
گروه زمان گراست. یعنی می گوید در عرض دو سال ساختمان را به شما تحویل می دهد طبق
یک برنامه زمان بندی خاص مثلا هفته اول گود برداری، هفته دوم دیوار کشی موقت ،
هفته سوم کاشتن پایه های ساختمان و به
همین ترتیب تا دو سال آینده ، به صورت هفته به هفته به شما برنامه می دهد و روزانه
هم از شما حقوق می خواهند. این گروه شب ها می خوابند و روزها به تعداد ساعات مشخصی
کار می کنند و روزهای تعطیل هم کار را تعطیل می کنند. اما شما باید هر روز حقوق
آنها را به صورت ثابت پرداخت کنید. گروه دوم استادکاران و بناها و کارگران می گویند کار را به
صورت پیمانی به آنها بدهید.و فقط به آنها بازه زمانی مورد نظر خود را بگوئید .
مثلا بگوئید شش ماه یا یکسال بیشتر کار طول نکشد. آنها هم بر اساس تخصص و تشخیص
خودشان پیشرفت کار را برنامه ریزی می کنند. برنامه گروه دوم بر اساس خود فعالیت
است نه زمان انجام فعالیت. مثلا می گویند ابتدا گودبرداری می کنیم، بعد دیوار می
کشیم و همزمان ستون ها را نصب می کنیم و موازی با آن کار دیگر را انجام می دهیم
و.... بقیه تلنگری بر روح موفقیت 225 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 224 - شیرجه
به درون پیچیدگی! شیرجه
به درون پیچیدگی! فرامرز
کوثری اولین برف زمستان روی زمین نشست. اولین برف معمولا با باران
مخلوط است و همین آبکی بودن برف باعث می شود تا در مناطقی که دما پائین است برف به یخ تبدیل شود. سطح دریاچه یخ نزده بود
اما تمام برف هایی که اطراف غار روی زمین نشسته بود مانند شیشه سفت و سخت شده
بود.همه چیز گواه یک زمستان سرد را می داد. خدامراد انگار از قبل این را می دانست.
تمام قسمت های غار از سوخت و چوب و میوه های خشک جنگلی پر شده بود. حتی در گوشه ای
دور از محل اقامت ما ، چند مرغ و خروس هم نگه داری می شدند. خدامراد می گفت: پرنده
و ماهی زنده برای نگه داری گوشتشان نیازی به یخچال نیست. خود زنده بودن سالم
نگهشان می دارد و این مطلب در عین ساده و بدیهی بودن ، آن لحظه برای ما دنیایی از
مفهوم را به همراه داشت. ما این اصل را به تمام مواد غذایی تعمیم دادیم. هیچ کس
بیشتر از حد نیاز خودش پوست میوه ای را نمی شکافت چون خود پوست بهترین محافظ برای
حفظ میوه در مقابل فساد بود. آن روز صبح زود خدامراد طبق معمول همیشگی کنار اجاق نشست و
بعد از اینکه همه سرجایشان نشستند و مشغول نوشیدن دمنوش گیاهی شدند شروع به صحبت
کرد و گفت:" با وجود سرمای هوا بحث یادگیری به روش حضور ذهن صددرصدی که دنبال
می کردیم دارد روز به روز گرم تر و هیجان انگیز تر می شود. اما قبل از آن لازم می
دانم سوال یکی از حاضرین در این جلسه که نخواست اسمش فاش شود را مطرح کنم." خدامراد سکوت کرد. انگار می خواست سوال کننده را مطمئن سازد
که اسمش را به کسی نمی گوید. سپس ادامه داد:" این دوست ما پرسیده که حضور ذهن
صد درصد و آگاهی فطری یا مافوق فکر یعنی چه و چگونه می توان حضور ذهن کامل در زمان
الان را درک کرد و تفاوت آن با آگاهی همین الانمان که عمدتا ساخته و دستکاری شده
فکر است را تشخیص داد؟" با شنیدن این سوال همگی به خنده افتادیم. ماه ها بود که بحث
ذهن آگاهی و هشیاری ورای فکر توسط خدامراد مطرح شده بود و هفته ها و روزها روی
جنبه های مختلف این شیوه متفاوت آگاهی صحبت کرده بودیم و در چند هفته اخیر به
کاربرد این شیوه آگاهی و هشیاری باطنی در مبحث یادگیری پرداخته بودیم و تازه وقتی
در اوج درس یادگیری به روش آگاهی فطری بودیم، یکی از حاضرین همه چیز را زیر سوال
برده بود و پرسیده بود که چگونه می تواند تفاوت آگاهی فطری با آگاهی معمولی
فکرساخته را دریابد!؟" وقتی جمع از خنده افتاد و سکوت کما بیش شکننده بر جمع حاکم
شد، خدامراد با لحنی جدی گفت:" فراموش نکنید که این دوست ما آنقدر شجاعت داشت
که سوال خود را مطرح کند. این شجاعت نشانه آن است که او واقعا می خواهد درس ها
رایاد بگیرد و بی جهت وقت خود را در این جا هدر نمی دهد.بنابراین به جای خندیدن به
او سعی کنید برایش جوابی شایسته پیدا کنید." یکی از حاضرین گفت:" آگاهی فطری چیزی نیست جز آوردن کل
هوش و حواس به همین زمان الان و فراموش کردن کامل همه چیزهایی که در اتفاقات همین
الانمان تاثیر و نقشی ندارند." یکی دیگر از اعضا گفت:"آگاهی فطری یعنی پذیرفتن اینکه
دنیای قبل از این به طور کامل با همه خاطراتی که در آن داریم همین الان مرد و محو
شد و هم اکنون چیزی که مقابل ماست تازه و جدید و برای اولین بار است که دیده و
تجربه می شود. ذهن آگاهی یا هشیاری فطری یعنی اینکه دست از لجاجت برای حفظ خاطره
دنیای قبل برداریم و هرچه تمرکز و توجه و حضور ذهن داریم روی اتفاق های همین الان
در حال رخ دادن زندگی مان در همین جایی که هستیم بگذاریم." بقیه تلنگری بر روح موفقیت 224 در ادامه مطلب
یادگیری
به کمک فراموشی! فرامرز کوثری سرما هر روز بیشتر می شد. باران های سیل آسا و آسمان همیشه ابری باعث شده بود تا ساحل دریاچه چهره
به ظاهر دلگیری به خود بگیرد. اما آن روز صبح بعد از صرف صبحانه خورشید انگار
تصمیم گرفته بود به هر قیمتی که هست لااقل تا قبل از ظهر زمین را گرم کند. ابرها
به احترام خورشید کنار رفته بودند و آفتابی دلپذیر ساحل دریاچه را در برگرفته بود.
هیچ کس نمی توانست در مقابل وسوسه کنار ساحل دور اجاق نشستن مقاومت کند. نیم ساعت
بعد از صبحانه همگی دور اجاقی گرم و پر آتش نشسته و منتظر درس جدید خدامراد بودیم.
خدامراد طبق معمول لیوانی بزرگ از دم نوش گیاهان صحرایی را
برای خود پر کرد و کنار اجاق نشست و بی آنکه مقدمه چینی کند سروقت اصل درس امروز
رفت. او گفت:" امروز می خواهم در مورد یکی از خصوصیات جالب فکر و ذهن انسان
صحبت کنیم و بر اساس این ویژگی اشتباه بزرگی که انسان های متکی به آگاهی فکری
هنگام یادگیری مرتکب می شوند را توضیح دهیم و نهایتا نتیجه بگیریم که یک فرد آگاه
فطری چگونه بدون ارتکاب این خطا می تواند از مانعی که هشیاری متکی بر فکر برای خود
می تراشد عبور کند و به قدرت یادگیری عمیق و ماندگار دست یابد." خدامراد برای مدتی ساکت شد. انگار می خواست توجه بیشتری از
ما به سخنان خود جلب کند. در این کار هم موفق شد چون سکوت عمیق و کاملی که برجمع
حاکم شده بود حکایت از آن داشت که همگی منتظر ادامه درس بودند. خدامراد ادامه داد:"
ذهن انسان خاصیت عجیبی دارد به اسم ضدفکر ساختن. یعنی به محض اینکه فکری در
ذهن ساخته می شود همزمان با آن یک ضد فکر هم متولد می شود. علتش هم این است که ذهن
شبیه چاقویی است که همواره سعی می کند عمل جداسازی و مرزبندی را انجام دهد. این
چاقوی تیز هنرش این است که با برش و ایجاد زخم در بافت یکپارچه موضوعات هستی آنها
را به دو قسمت مجزا تقسیم کند. این دو قسمت از دید ذهن ذاتا باید دشمن و متضاد
یکدیگر باشند تا وظیفه برش و جداسازی درست انجام شده باشد. " سپس خدامراد بیلچه کوچکی را از کنار اجاق برداشت و با آن در
ماسه کنار پای خود گودالی کند و گفت:"این بیلچه ذهن است. از داخل این فضای
یکدست ساحل دریاچه مقداری خاک برمی دارد و به اطراف می ریزد. گودالی می سازد. این
گودال همان فکرجدیدی است که ذهن ساخته است. هر چیزی بیرون این گودال ضد فکر است.
به محض اینکه چاله شناسایی شد ضد فکر هم تعریف می شود. ضد فکر اگر نباشد فکر نیست.
همانگونه که اگر خاک های اطراف این گودال نباشند دیگر چاله ای شکل نمی گیرد. پس هر
فکری در ذهن برای ادامه حیات به ضدفکر خودش نیاز دارد. و هرکسی فکر می کند با
تقویت یک ضد فکر می تواند فکری را از بین ببرد اشتباه می کند چون در حقیقت به فکر
جان می دهد و این اجازه را به فکر می دهد که خود را بهتر شناسایی کرده و روی
ماندگار و پابرجا بودن بیشترمقاومت کند. اگر خوب فکر کنید می بینید که این تولد همزمان فکر و ضد فکر
در هر فرآیند ذهنی و نابودی یک فکر به محض تضعیف و محو ضدفکر متناظرش در همه بخش
های زندگی یک انسان ذهن زده و صاحب هویت فکری کاملا آشکار است. آیا کسی از شما می
توانید یک مثال بزند؟" مرد میانسالی دستش را بالا برد و گفت:" من در شرکت
بزرگی کارمند بودم. روزی رئیس جدید شرکت اعلام کرد که هیچ کس حق ندارد دستمال قرمز
در جیب کتش بگذارد و اگر کسی این کار را انجام دهد جزو شرکت نیست و بلافاصله
مجازات می شود. همه ما تعجب کردیم. قبل از آن اصلا به رنگ قرمز دستمال حساس نبودیم
اما به محض اعلام این دستور خیلی ها به آن حساس شدند. بعضی که از روش رئیس جدید
شرکت خوششان نمی آمد به شکل های مختلف از رنگ قرمز در لباس خود استفاده می کردند و
این همان چیزی بود که رئیس جدید می خواست. او از سوی کارمندان مقاومت می خواست تا
این مقاومت را بشکند و از این راه انرژی بگیرد و خودش را ثابت کند. چند نفر از
کارمندان شغل خود را فقط به خاطر رنگ قرمز بی معنا از دست دادند و رئیس جدید هر
روز از جلوی بچه ها عبور می کرد و با دقت به لباس های آنها چشم می دوخت تا رنگ
قرمز را پیدا کند و از این طریق ضدفکر خودش را کشف کند. بقیه تلنگری بر روح موفقیت 223 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 222 - فقط یک
ناخدا! فقط یک
ناخدا! فرامرز
کوثری دوباره به خاطر سردی هوا مجبور شدیم داخل غار بساط صبحانه
راپهن کنیم. تجربه زیاد بدی هم نبود بخصوص آنکه صبح زود برای جمع آوری چوب و در
حقیقت ورزش و تقلای صبح گاهی به صورت گروهی از غار بیرون زدیم و در سرمای گزنده در
هوای آزاد بالا و پائین پریدیم روی سرحالی و سرزندگی ما تاثیر فوق العاده ای
گذاشته بود. وقتی صبحانه را خوردیم و کنار اجاق در جای خود آرام گرفتیم و آماده
گوش کردن به صحبت های خدامراد شدیم انتظار داشتیم او درس های جلسه قبل در مورد
کاربرد آگاهی از نوع ورای فکری یا فطری در امر یادگیری را برای ما ادامه دهد اما
خدامراد بی مقدمه شروع به تعریف یک داستان نمود و از ما خواست تا نظر خود در مورد
این داستان را برای او بیان کنیم. می دانستیم که این داستان به موضوع یادگیری ذهن
آگاهانه ارتباط دارد اما در ابتدا این رابطه را نمی فهمیدیم و از این بابت احساس
می کردیم درس جدیدی شروع شده است. غافل از اینکه بی آنکه بدانیم ادامه درس قبل را
می گرفتیم. خدامراد گفت:" می دانید که در کشتی فقط ناخداست که می
تواند تصمیم آخر را بگیرد. بقیه افسران هم ناچارند از او اطاعت کنند و تحت اوامر
او عمل کنند. به هر حال کشتی غذا نیست که وقتی آشپز دو تا شود فقط شور شود یا بی
نمک. کشتی اگر دو نفر تصمیم متناقض بگیرند ممکن است غرق شود و دیگر نه از آشپز
اثری می ماند و نه از آش!" خدامراد لختی سکوت کرد و سپس ادامه داد:"این جاست که
مهم می شود چه کسی ناخدا باشد. اگر یک فرد لجوج و جاه طلب و محدود نگر ناخدا شود
آخر و عاقبت آن کشتی و مسافرینش از قبل معلوم است. اما اگر یک فرد دریادیده و آشنا
به فراز و نشیب ساحل و دریا سکان هدایت کشتی را در دست بگیرد ، مشخص است که به وقت
برخورد با مشکلات سخت و موج های سهمگین ، فرد با تجربه و دریاشناس بهتر عمل می کند
و تصمیم های بهتری را می تواند بسازد و اجرا کند. حال تصور کنید در یک کشتی
دو نفر افسر ارشد حضور داشته باشند. یکی همان فرد محدود نگر و قالبی و
خیالاتی و احساسی که فقط در دریاهای آرام می تواند ناخدایی کند و یکی ناخدای واقعی
دریاشناس که بچه دریاست و از کودکی با دریا اخت گرفته و از دل آن ماهی شکار کرده و
خلاصه بخشی از دریاست و الان هم به راحتی ناخدای کشتی شده است.افسر ارشد قالبی و
قاعده گرا خوش سروزبان است و تا دلتان بخواهد حرف های خوب و جذاب می زند. در وصف
دریا می تواند به اندازه تمام کتاب های شعر دنیا شعر بگوید. و تمام قواعد و فرمول
ها و قوانین حاکم بر دریا را در داخل حافظه کامپیوتر کیفی اش به همراه دارد. او به
خاطر خوش سروزبان بودن و از همه مهم تر به دلیل آرام بودن دریا ، توانسته برای
مدتی در سمت ناخدایی به همه دستور بدهد و خلاصه کلی عکس و فیلم و خاطره ازاین
دوران در داخل کامپیوتر و موبایلش دارد.
اما اکنون دیگر دریا آرام نیست. موج های بزرگ جدید از راه رسیده اند و فرمول های
قالبی و اطلاعات قدیمی دیگر چاره ساز نیستند. دریا از آرامش بیرون آمده و شکل دیگر
خودش را نمایان ساخته است. پر موج و متلاطم و زنده و پر انرژی. در این حالت از
ناخدای خوش سروزبان دیگر کاری ساخته نیست. با زبان بازی که نمی توان بر امواج
واقعی غلبه کرد. این جاست که افسرارشد خوش ظاهر و محدود نگر با زرنگی خودش را کنار
می کشد و سکان کشتی را به ناخدای دریاشناس و قدیمی می سپارد. با اینکار دل همه
اهالی کشتی آرام می گیرد. به هر حال ناخدای با تجربه از کودکی با دریا و کشتی اخت
بوده و همه او را می شناسند و دوست دارند و در کنارش آرام می گیرند. اما در این میان افسر خوش سروزبان بیکار نمی ماند. او از
داخل تلویزیون کابین خودش دائم کارها و واکنش های ناخدای دریاشناس را نگاه می کند
و با تاخیر همه حرکات او را معنا می کند و برایش جمله و لغت می سازد. او نمی خواهد
از تک و پا بیافتد و هنوز هم می خواهد به دیگران ثابت کند که می تواند ناخدایی
کند. اما تفسیر کردن و معنا یافتن برای اتفاقاتی که لحظه به لحظه نو و جدیدند
انصافا کار ساده ای نیست و ناخدای خوش سروزبان باید کلی انرژی مصرف کند تا بتواند
این همه اطلاعات تازه را پردازش کند. برای همین بخش زیادی از آنها را حذف می کند و
فقط چیزهایی که به مذاق خودش خوش می آید را گلچین می کند و با بقیه حذف شده ها به
گونه ای برخورد می کند که انگار اصلا نیستند و از ابتدا هم نبوده اند. گفتیم که
ناخدای خوش سروزبان محدود نگر و قالبی بود. این جا ما رفتار محدودنگرانه او را می
بینیم. چیزهایی که خوشش نمی آید را حذف می کند و دنیا را محدود به چیزهایی می بیند
که از لحاظ او قابل هضم شدن هستند." خدامراد ساکت شد. انگار می خواست مطمئن شود که ما با دقت
حرف های او را دنبال می کند. بعد از چند ثانیه سکوت انگار این اطمینان را از روی
نگاه های ما پیدا کرده بود ادامه داد:" کشتی کم کم به جزیره ای جدید و ناآشنا
نزدیک می شود. دریا هنوز توفانی است و هر لحظه ممکن است کشتی با صخره ای برخورد
کند و متلاشی شود. اما از سوی دیگر کشف این جزیره تازه و امکانات جدیدی که برای
ساکنین کشتی فراهم می کند می تواند دنیای تازه ای را فراروی آنها بگشاید. ناخدای
با تجربه و دریاشناس با تمام احتیاط سعی می کند با بالا ورفتن امواج کنار بیاید و
گذرگاه مناسبی برای پهلو گرفتن کنار خشکی پیدا کند. در این هنگام ناگهان درب کابین
فرماندهی باز می شود و آن ناخدای قالبی و محدودنگر خوش سروزبان به درون کابین می
پرد و به ناخدای دریاشناس می گوید:" بعضی مواقع که خشم دریا فروکش می کند
بگذار من هم سکان را دردست بگیرم. و یا لااقل اگر این کار فعلا به صلاح نیست بگذار
در مورد بعضی چیزها نظر خودم را به تو دیکته کنم." حال شما بگوئید نظرتان در
مورد این ناخدای خوش سروزبان و جاه طلب چیست؟" یکی از جوانان دستش را بالا برد و گفت:" آیا او نمی
داند که بود و نبودش در کابین فرماندهی به نجات کشتی هیچ کمکی نمی کند و حتی ممکن
است اوضاع را بدتر سازد؟" مرد مسن دیگری دستش را بالا برد و گفت:" ناخدای قالبی
و جاه طلب باید فکر فرماندهی را از سرش بیرون کند. به خاطر محدودیت های ذاتی که دارد باید در حد یک جاشو و افسر جزء باقی
بماند و حیثیت کابین فرماندهی و جایگاه ناخدایی را با حضور بی مورد خود از بین
نبرد. به خطر افتادن سلامتی کشتی و جان مسافرین هم جای خود را دارد." بقیه تلنگری بر روح موفقیت 222 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 221 - آن سوی
یادگیری! فرامرز کوثری آن روز صبح هوا به شدت سرد شده بود. به همین خاطر قرار شد
کلاس درس بعد از طلوع خورشید و گرمتر شدن هوا برگزار شود. اما هنگام طلوع خورشید
بارانی شدید باریدن گرفت و ما همه مجبور شدیم در داخل غار پناه بگیریم. زمستان بی
خبر و سریع می خواست خودنمایی کند و اصلا متوجه نبود که قرار است بین تابستان و
خودش فصلی به نام پائیز هم باشد. خدامراد در جواب سرمای زودرس با خنده
گفت:"آن تابستان خیلی گرم، یک زمستان خیلی سرد برای تلافی نیاز دارد!" و
ما ماندیم که قرار است چه چیزی جبران شود. به لطف دوراندیشی خدامراد و البته کمک دسته جمعی همه اعضای
گروه در طول تابستان، در گوشه گوشه غار تمام مایحتاج اقامت گروه بزرگ ما در طول
زمستان فراهم شده بود و ما نه از بابت سوخت و نه آب و غذا نگرانی نداشتیم. موقع صبحانه همگی گرد اجاق بزرگی که خدامراد نزدیک ورودی
غار روشن کرده بود نشستیم و مشغول تماشای ریزش باران شدیدی شدیم که بیرون غار زمین
را زیر رگبار خود گرفته بود. وقتی هرکس لیوان داغ دمنوش گیاهی خود را در دست گرفت و از
حرارت آن گرم شد، خدامراد شروع به صحبت کرد و درس جلسه قبل خود را ادامه داد. او
گفت: "جلسه قبل درس یادگیری به شیوه ذهن آگاهانه یا یادگیری
به کمک آگاهی فطری را ادامه دادیم و با بیان تفاوت ویژگی های آگاهی فکری معمول بین
انسان ها و آگاهی فطری مورد نظر خودمان دیدگاه های کاربردی برای یادگیری مهارت ها
و علوم مختلف را شرح دادیم. اگر یادتان باشد به خاطر پیشنهاد یکی از حاضرین که
معلم زبان خارجه بود مثال های خود را در حوزه یادگیری زبان دوم هدایت کردیم. حال
از شما می خواهم برای اینکه حال و هوای درس از حالت یکه گویی من خارج شود یکی از
شما تفاوت آگاهی فکری و آگاهی فطری یا ورای فکر و تفاوت این دو آگاهی در حوزه
یادگیری را به زبان ساده برای جمع توضیح
دهد. " همان خانمی که جلسه قبل می گفت معلم زبان است دستانش را
بالا برد و گفت:" آگاهی فکری یعنی پدیده ای به نام ذهن در وجود انسان اجازه
می یابد تا خود واقعی ما را کنار بزند و در جایگاه یک ماهیت همه کاره دنیایی مجازی
و ذهنی را موازی دنیای واقعی در وجود ما ایجاد کند. این دنیای غیر واقعی توسط ذهن
و خاطرات انباشته شده در حافظه به صورت دائمی سرپا نگه داشته می شود و فقط
اطلاعاتی از دنیای بیرون حق ورود به این دنیای مجازی را دارد که با اطلاعات قبلی
موجود در حافظه همخوانی داشته باشد. وقتی با اتفاق یادگیری روبرو می شویم ذهن اجازه نمی دهد ما
به طور مستقیم با پدیده ای که می خواهیم یاد بگیریم ارتباط برقرار کنیم بلکه ما را
وادار می سازد از طریق اندیشیدن و فکر کردن صرف با حادثه یادگیری تماس بگیریم و در
نتیجه همیشه بین ما و یادگیری مرز و فاصله ای وجود دارد. یک سمت این مرز هویت فکری
یا همان من ذهنی به عنوان یادگیرنده و آموزنده خودش را شناسایی می کند و سمت دیگر
مرز موضوع یادگیری نامگذاری می شود. به این ترتیب تمام خصوصیات من ذهنی به اتفاق
یادگیری تحمیل می شود و همین چیزی رخ می دهد که به اسم یادگیری بر اساس آگاهی فکری
از آن یاد می کنیم. اما اگر ما فکر را از نقش اولی محروم کنیم و با تمام حواس
به زمان الان و همین جای زندگی خودمان توجه کنیم بلافاصله فرم و شکلی جدید از درک
و آگاهی را حس و تجربه می کنیم که بدون نیاز به ذهن و فکر و اندیشه حضور دارد و به
صورت یکپارچه با دنیای اطرافمان با آن در هم می آمیزد. این همان آگاهی فطری یا
ذاتی ماست که از زمان کودکی با ما همراه بوده و به دلیل دخالت فکر کنار زده شده
بود. در یادگیری مبتنی بر آگاهی فطری بر خلاف نوع فکری بین ما که یادگیرنده هستیم
و اتفاق یادگیری مرز و فاصله ای نیست. و نمی دانم درست می گویم یا نه اما دیگر
چیزی به نام یادگیرنده وجود ندارد. درست است؟" خدامراد نفسی عمیق کشید و گفت:"کاملا صحیح است. در
حقیقت وقتی با آگاهی فطری با دنیای اطراف خودمان تماس می گیریم خودمان را از آن
جدا نمی دانیم و موقع یادگیری یک موضوع هم متوجه نیستیم که داریم چیزی یادمی
گیریم. به زبان ساده تر ما خود یادگیری می شویم. بعضی دوست دارند اسم آگاهی فکری را دانش بگذارند و نام
آگاهی فطری را بینش بنامند. هر اسم و کلمه ای که برای توصیف این حالت ادراک
استفاده شود باز هم نمی تواند ذره ای آن را توصیف کند. آگاهی فطری نوعی هشیاری و
ادراک ورای فکر و ذهن است و این یعنی با کلمات و واژه ها که ابزار کار فکر و ذهن
است نمی توان آن را فهمید و درک کرد. هرکسی باید شخصا این نوع هشیاری را تجربه
کند. کار سختی هم نیست. کافی است به طور پیوسته و مستمر تمام هوش و حواس خود را
متوجه اتفاقاتی که همین الان در درون و بیرون وجود شما رخ می دهد متمرکز کنید و
بدون هیچ قضاوت و پیشداوری هر چه می بینید و در می یابید را نظاره نمائید. بدیهی
است که وقتی در این حالت شاهد بودن و نظارگی قرار می گیرید دیگر فکر ساکت می شود و
سکوت و سکونی مطلق وجود شما را در برمی گیرد. فکر ساکت فکر مرده است و طبیعی است
که ذهن سعی می کند با سروصدا و تولید فکر ، حتی افکار فریبنده با موضوع آگاهی
فطری، حواس شما را از الان و همین جایی که هستید به سمت خودش پرت کند. اما اگر در
حواس جمعی جدی باشید. بلافاصله می توانید آگاهی و ادراک ورای فکر پنهان در فطرت
وجود خود را حس و تجربه کنید. اما از سوی دیگر اگر نتوانیم این حالت ادراک را حس وتجربه
کنیم نمی توانیم به هیچ وجه آن را توصیف کنیم. هر توصیفی که از آگاهی فکری برای
آگاهی ورای فکر ارائه می شود یک فریب و نیرنگ ذهن برای منحرف ساختن آگاهی فطری
است. به همین دلیل من در این جلسه سعی می کنم از روی خصوصیات
آگاهی فطری ویژگی بسیار مهم بدون مرز بودن و تقسیم ناشدگی آن را با کلمات توضیح
دهم به این امید که در فاصله خالی بین درک کلمات و جملات شما به طور ناگهانی مزه هشیار
بودن بدون حضور فکر را در وجود خود تجربه کنید.حال نوبت شماست تا در مورد ویژگی بی
مرزی آگاهی فطری نظر خود را ابراز کنید. " بقیه تلنگری بر روح موفقیت 221 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 220 - بخشی از
اتفاق یادگیری باش!! بخشی از
اتفاق یادگیری باش! فرامرز کوثری صبح زود قبل از طلوع خورشید دوباره گرد اجاق آتش دور هم جمع
شدیم تا ادامه درس های خدامراد در مورد شیوه متفاوت یادگیری را بیاموزیم. البته
خدامراد اصرار داشت بگوید هیچ آموزشی درکار نیست و در واقع او دارد شیوه از یاد
رفته یادگرفتن دنیا را به خاطر ما می آورد. اما در هر صورت چیزی که او درس می داد
به قدری با آنچه قبلا تصور می کردیم متفاوت بود که لااقل برای ما که عادت کرده
بودیم از طریق واسط فکر و ذهن دنیا را درک کنیم یک شیوه عجیب و حیرت انگیز یادگیری
می نمود. خدامراد قبل از اینکه بحث جدید را مطرح کند با اشاره کلی به
مطالب روزهای قبل گفت:"اگر یادتان باشد گفتیم که ما برای اینکه بتوانیم برای
مسائل هر لحظه جدید زندگی به صورت فوری و لحظه ای راه حل های نو و خلاقانه ارائه
دهیم، ناچاریم شیوه آگاه شدن خود از دنیا را تغییر دهیم. به زبان خیلی ساده روش قدیمی نگاه کردن به دنیا از درون
عینک ذهن برای انسانی که می خواهد درست و طبیعی و از همه مهم تر در شادی و آرامش
زندگی کند دیگر جواب نمی دهد و او مجبور است به شکلی متفاوت به دنیای اطراف خودش
نگاه کند. شکلی جدید از آگاهی که ورای آگاهی فکری است و ما اسم آن را آگاهی فطری
یا ذاتی گذاشتیم. برای این کار دلیل هم داشتیم و دلیل فطری نامیدن این شکل متفاوت
آگاهی ورای فکر ، این بوده که ما به طور ذاتی و فطری از زمان تولد این شیوه متفاوت
درک و فهم دنیا را در وجود خود داشته ایم و در طول ایام کودکی با این فرم آگاهی و
درواقع از درون این بعد متفاوت ادراک با دنیای اطرافمان تماس می گرفته ایم. طبیعی
است که در عمق وجود همه ما این شکل متفاوت آگاهی وجود دارد و همه کاری که باید
انجام دهیم این است که ذهن و نظام آگاهی فکر ساخته ای که بر وجود ما غالب شده را
ساکت کنیم و کنار زنیم تا آگاهی فطری مانند ایام کودکی فرصت خودنمایی و درخشش
دائمی و پیوسته را پیدا کند و ما بتوانیم مزه ماندگار درک دنیا به شیوه درست
را در بزرگی هم تجربه کنیم." یکی از حاضرین که پسری جوان و بذله گو بود با خنده
گفت:" پس خلاصه اینکه باید عقل را تعطیل کنیم و به ایام بچگی برگردیم تا
بتوانیم این کیفیت متفاوت درک و آگاهی را تجربه کنیم؟!" با گفتن این جمله همه بی اختیار به خنده افتادیم. خدامراد
تبسمی کرد و ادامه داد:" قبلا در این مورد به طور کامل صحبت کرده ایم. فقط
دقت کنید که در حالت آگاهی فطری عقل تعطیل نمی شود بلکه به جایگاه اصلی خودش برمی
گردد و نفوذش روی چیزهایی که از حوزه توانایی اش خارج است قطع می شود. بد نیست
بدانید در حالت آگاهی فطری چون ذهن از بخش زیادی از فعالیت های غیر ضروری خلاص شده
و دیگر مجبور نیست برای ایجاد و بازسازی و دفاع از هویت فکری یا همان "من
ذهنی" انرژی صرف کند، در نتیجه کاملا زنده و بیدار و سرحال و با تمام قوا
آماده ارائه خدمت است و اتفاقا در حالت آگاهی فطری کارآیی و کارآمدی ذهن چند صد
برابر حالت آگاهی فکری است.به همین دلیل یادگیری عمیق و ماندگار سخت ترین موضوعات
در حالت آگاهی فطری به شکلی حیرت انگیز اتفاق می افتد و توانمندی های واقعی ذهن
آرام گرفته و آزاد در این حالت به روشنی آشکار می شود. بنابراین اگر شاعران از این
حالت به مستی و بی عقلی و جنون یاد می کنند آنها را جدی نگیرید و بدانید که اتفاقا
ذهن در این شکل متفاوت آگاهی در پردازش و تحلیل مسائل و پیشنهاد راه حل بیشتر از
همیشه به کار کشیده می شود. تفاوت فقط در کیفیت آگاهی حاکم بر وجود است و اینکه در
شیوه جدید ادراک دنیا دیگر فکر و ذهن نقشی ندارند و این ذات و فطرت همیشه بیدار
وجود است که مشغول فهمیدن دنیا می شود." زنی میانسال که به خاطر سرمای سحرگاهی نزدیک اجاق نشسته بود
و پتویی روی شانه هایش انداخته بود با لحنی سرشار از کنجکاوی گفت:" من معلم
زبان هستم و بیش از بیست سال است که به دانش آموزان زبان خارجی یا همان زبان دوم
درس می دهم. با این توضیحاتی که تا الان شنیدم فهمیدم که بیشتر شاگردانم از طریق
آگاهی فکری درس ها را یاد می گرفتند و خود من هم به عنوان یک معلم از طریق درک و
فهمی که از طریف فکر و اندیشه ام از دنیا و درس و زبان داشتم به آنها زبان می
آموختم. همیشه هم در حیرت بودم چرا بخش اعظم آموزش های من و زحمات بچه ها هدر می
رود و بعد از مدت کوتاهی همه درس ها از ذهن زبان آموزها می رفت." زن میانسال نفس عمیقی کشید و گفت:" حال با یک مثال
کاربردی عملی مثل همین آموزش و یادگیری زبان دوم تفاوت شیوه یادگیری بر اساس آگاهی
فطری یا همان یادگیری ذهن آگاهانه را توضیح دهید. این طوری فکر کنم خیلی عمیق و
ریشه دار تفاوت یادگیری ذهن آگاهانه را با شیوه یادگیری متداول مبتنی بر آگاهی
فکری درک می کنیم." بقیه تلنگری بر روح موفقیت 220 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 219 - یادگیری
ذهن آگاهانه! یادگیری
ذهن آگاهانه فرامرز کوثری دوباره صبح زود از خواب بیدار شدم و خودم را سراسیمه به
کنار ساحل رساندم. می دانستم درس امروز خدامراد هم قرار است قبل از طلوع خورشید
شروع شود. انگار در فاصله سحر تا طلوع کامل خورشید رازی پنهان بود که خدامراد می خواست
ما به طور عملی آن را از نزدیک و با چشمان خودمان ببینیم و لمس کنیم. مجددا بعد از اینکه لیوانی از دمنوش گیاهان صحرایی خدامراد
را نوشیدیم دور اجاق نشستیم تا او سخنانش در مورد یادگیری با کیفیت "همه
آگاهی" یا "حواس جمعی صد درصد" را ادامه دهد.خدامراد هم بدون هیچ
تاخیر و مکثی شروع به صحبت کرد. او گفت:" چیزی که امروز می خواهم برایتان بگویم ، چیزی
است که خیلی از شاگردان مدرسه و دانشجو و خلاصه همه آنهایی که با مقوله یادگیری و
آموختن سروکار دارند مشتاق شنیدنش هستند. همینطور همه کسانی که می خواهند مهارتی
جدید را یادبگیرند و در آن مسلط شوند هم این مطلب فراوان بدردشان می خورد." خدامراد دقیقه ای سکوت کرد و به چهره مشتاق ما خیره شد.
انگار منتظر بود تا کسی سوالی بپرسد. اما هیچ کس چیزی نگفت. شاید اعضای گروه هنوز
در حال خواب و بیداری بودند و شاید می ترسیدند سوال آنها با موضوع صحبت خدامراد
همخوان نباشد و بحثی بیهوده را پیش بکشد. انگار همه منتظر بودند تا راز یادگیری
واقعی را بیاموزند. خدامراد با لبخند ادامه داد:" اگر یادتان باشد گفتم که
ما آدم ها دو جور آگاهی و هشیاری داریم. یک جورش وابسته به فکر و ذهن است. یعنی
همه مسئولیت دانستن را به فکر و ذهن خودمان می سپاریم و دنیای اطرافمان را از
چشمان ذهن می بینیم. ذهن هم که دارای محدودیت های خاص خود است برای اینکه بتواند
از پس این مسئولیت سنگین برآید شروع به خرابکاری می کند و درست مثل آدم ناواردی که
به کاری بزرگ گمارده می شود همه چیز کار را خراب می کند تا همه را وابسته خودش کند
و فقط خودش بتواند آن را درست کند و از یک لحاظ به شیوه مج و ناقص و مورد پسند خودش
آن کار را اداره کند. البته به خوبی مشخص است که وقتی یک پدیده ناوارد و ناکارآمد
مهار آگاهی ما را در دست می گیرد هیچ تضمینی وجود ندارد که عملکرد این پدیده به
نفع ما باشد و از همه مهم تر درست و صحیح باشد. پدیده ای که اسمش را ذهن می گذاریم
و محصول خروجی اش فکر است ، در واقع می خواهد خودش را به هر قیمتی که هست سرپا نگه
دارد. حتی اگر این بها و قیمت ناآگاهی پیوسته ما و ناتوانی ما در یادگیری موثر و
عمیق دنیای اطرافمان باشد. گفتیم که ذهن تصویر ساز است. این تصاویر بی جان و ایستا و
مرده هستند. ذهن این تصاویر را از روی خاطرات و اطلاعات گزینشی که از حواس پنج
گانه دریافت می کند بازسازی می کند و برای اینکه آنها را برای ما مهم بنمایاند به
آنها احساساتی غالبا شدید و تکان دهنده سنجاق می کند. در نتیجه ما وقتی در کیفیت
آگاهی ذهنی هستیم دائم در حال سروکله زدن و دست و پنجه نرم کردن با احساسات متنوع
و رنگارنگی هستیم که تصاویر ذهنی با خود یدک می کشند. در این امواج پرتلاطم احساسی
بدیهی است که هرگز بدن ما آرامش لازم برای یادگیری عمیق و تمرکز پیوسته پیدا نمی
کند. ولی این نباید باعث نگرانی ما شود و گمان کنیم چون ذهن همه
کاره بدن و بخصوص مسئول اصلی بخش آگاهی ماست ، پس مجبوریم دائم به کام دل او کار
کنیم و هر چه او خواست تماشا کنیم و هر چه او پسندید را یادبگیریم. در وجود همه ما آدم ها یک نوع دیگر آگاهی و ادراک هم وجود
دارد که از همان لحظه تولد در وجود ما بوده و لحظه لحظه با ماست و تا زمان مرگ هم
همراه ما خواهد بود. حتی بعضی می گویند این آگاهی ذاتی و فطری بعد از مرگ هم با
ماست که به این قسمتش کاری نداریم چون هنوز زنده ایم و داستان مرده ها باید به
مرده ها واگذار شود. این آگاهی ذاتی که با ماست و به کمک آن می توانیم دنیا را
ببینیم اسمی برایش نمی شود گذاشت. چون اسم گذاری روی پدیده ها کار ذهن است و ذهن
اصرار دارد روی چیزها نامهای معنا دار خودش را بگذارد تا بعد با ربط دهی این اسامی
با محتویات حافظه تصاویر مورد نظر خودش را به این اسم پیوند زند و این احساس را در
وجود ما زنده کند که فقط با دانستن اسم یک چیز آن چیز را می شناسیم. حال آنکه
آگاهی ذاتی و فطری درون وجود ما فقط زمانی قابل درک است که در حال استفاده از آن
باشیم و به محض اینکه این نوع آگاهی کنار
گذاشته می شود و آگاهی ذهنی جای آن را می گیرد دیگر هیچ توضیحی نمی تواند آن را
معنا کند." یکی از حاضرین به شوخی گفت:" درست مثل پرنده که تا
وقتی پرواز می کند پرنده است و پرنده ای که پرواز نکند فقط اسمش پرنده است." خدامراد با لبخند گفت:" چیزی شبیه این! اما یک نکته
ظریف را هرگز از یاد نبرید که ما آدم ها در طول شبانه روز هردو نوع آگاهی را در
وجودمان داریم. یعنی هم از طریق کیفیت آگاهی مبتنی بر ذهن و ذهن گرایانه با دنیا
تماس می گیریم و آن را درک می کنیم و هم از طریق آگاهی فطری و ذاتی دنیا را می
فهمیم. فقط نکته تاسف برانگیز این جاست که اگر تصور کنیم که 16 ساعت شبانه روز
بیدار هستیم ، چه بسا شاید فقط چند دقیقه را در حالت آگاهی فطری و ذاتی خود هستیم
و بیشتر از پانزده ساعت و پنجاه دقیقه زمان بیداری خود را در وضعیت آگاهی فکری به سر می
بریم. و جمله تکان دهنده ای که الان برایتان می گویم می تواند عمق
فاجعه را برایتان روشن کند. و آن جمله تکان دهنده این است که همه دانستنی های به درد
بخور ما و همه چیزهایی که واقعا از دنیا می دانیم همان چیزهایی است که در این چند
دقیقه در می یابیم. این دقایق همان لحظات "آها فهمیدم!" هستند که همگی
با آن آشنا هستیم. بقیه اوقات یعنی آن پانزده ساعت و پنجاه دقیقه بیداری صرف
نشخوار و بازی کردن با اطلاعات این چند دقیقه است. البته هر چه انسان احساس عقل و
دانایی بیشتری کند و به فکر بیشتر وابسته باشد تعداد این دقایق "آها فهمیدن"هایش
کمتر است و فقط مهارتش در استفاده از محتویات حافظه و خاطراتش افزایش می یابد.
دانشی که کاربرد عملی ندارد و کلیشه ای و قالبی و فرمولی است و به درد مسائل هر
لحظه جدید دنیا نمی خورد." بقیه تلنگری بر روح موفقیت 219 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 218 - آها!
های پشت سرهم! آها!
های پشت سرهم فرامرز کوثری صبح زود که ازخواب بیدار شدم بی اختیار به کنار ساحل دریاچه
رفتم. دوست داشتم طلوع خورشید صبحگاهی را از آنجا نظاره کنم. اما درکمال تعجب
متوجه شدم که تنها نیستم و تعداد زیادی ازاعضای گروه در گوشه و کنار ساحل نشسته و
به افق دوردست خیره شده اند. انگار ندایی ناشنیدنی همه ما را در آن سپیده دم در
کنار دریاچه دور هم جمع کرده بود تا نظاره گر طلوع زیبای خورشیدی باشیم که در آن
صبح گاه فقط یکبار طلوع می کرد. خدامراد کنار ساحل اجاق بزرگی برپا کرده بود و
بساط چای و صبحانه را به تنهایی آماده ساخته بود. انگار می دانست همه ما قرار است
صبح زود بیدار شویم و کنار ساحل دریاچه جمع شویم. چند دقیقه بعد خورشید در خیره کننده ترین و زیباترین طلوع
ممکن سر از افق بیرون آورد و تاریکی را از جایی که بودیم محو ساخت.خورشید که آمد
دیگر اثری از تاریکی و سیاهی نبود. انگار هیچ وقت تاریکی نبوده است و آنچه ما
تاریکی و سیاهی می دانستیم در واقع نبود نور بود. همین که هر کدام از حاضرین لیوانی دمنوش گیاهی و چای صحرایی
برای خود ریخت و گوشه ای نشست خدامراد شروع به صبحت کرد. انگار می خواست چیز مهمی
را به ما بگوید. او گفت:"درس جدید ما از جایی شروع شد که یکی از دوستان گفت
نمی تواند از شر خیالات پوچ و خیال پردازی های تمام نشدنی خود را رها سازد. او
گفته بود که او به خیال سازی و خیال بازی معتاد شده است. در ابتدا به این موضوع
پرداختیم که همه چیز به روش کارکردن فکر و اندیشه درانسان برمی گردد. گفتیم که ذهن
انسان ازطریق تولید تصویر عمل فکر کردن را انجام می دهد. یعنی وقتی احساس می کنیم
داریم می اندیشیم در حقیقت مشغول ساختن تصویر هستیم. تصاویری که به خودی خود هیچ
ارزشی ندارند اما به محض اینکه در حوزه توجه ما قرار می گیرند و از همه مهم تر
سهمی از احساس و عاطفه ما را به سوی خود جلب می کنند ناگهان از یک عکس بی ارزش به
یک تصویر فوق العاده مهم و پراحساس تبدیل می شود. تصویری که ناگهان به خاطر احساس
دار شدن به اندازه صحنه های واقعی برای ما واقعی و حقیقی پنداشته می شوند. وقتی
کسی خیال پردازی می کند در واقع دارد تصاویری که به آنها احساسات شدید و هیجان
انگیز پیوند زده شده را روی پرده ذهن خود تماشا می کند. اما نکته مهم این جاست که
وقتی یک تصویر جای خود را به تصویری دیگر می دهد احساس قبلی متعلق به تصویر قبلی
به سرعت محو می شود و احساس جدیدمتعلق به تصویر نو بر وجود حاکم می شود. این
جابجایی و تغییر سریع تصاویرباعث هجوم زنجیره ای از احساسات تند و شدید به وجود
انسان می شوند. این احساسات تند و درعین دائما متغییر، باعث اعمال فشاری فوق
العاده سنگین بر جسم و روح شخص می شود. به همین دلیل است که بعد از ساعتی خیال
پردازی ضعف و خستگی شدیدی بر جسم و روح انسان حاکم می شود و انسان نیاز شدیدی به
استراحت پیدا می کند. اما همه این امواج شدید احساسی که موقع خیال پردازی بر دریای
وجود شخص ظاهر می شود فقط سطحی و ظاهری اند و با محو شدن تصویر مربوط به هر احساس
، آن موج احساسی هم از وجود محو می گردد. جلسه قبل گفتیم که این امواج شدید احساسی باعث می شود که
انسان هنر دریافت احساسات عمیق و باطنی پنهان در لحظه های اکنون زندگی اش را
فراموش کند. این فراموشی سبب می گردد که برای انرژی گرفتن و تقلید زنده بودن ما انسان ها بعد از تجدید قوا و انرژِی گرفتن دوباره
سراغ خیالات و تصاویر احساس دار برویم و خودمان را اسیر زنجیره های تصاویری کنیم
که هرکدام همراه خود موجی احساسی شدیدی را یدک می کشند و هورمون های شیمیایی
قدرتمندی را در خون ما جاری می سازند. ما احساس گرما و هیجان می کنیم و با این
گرما گمان می کنیم که هنوز زنده ایم. حال آنکه ما در واقع با غوطه وری در دنیای
تصاویر ذهنی ، زندگی جاری در همین الان ها و همین جاهای لحظه به لحظه خود را می
سوزانیم و از دست می دهیم." خدامراد ساکت شد و نفسی عمیق کشید. انگار می خواست به مطلب
مهمی اشاره کند. و همه این مقدمه چینی ها برای توضیح آن مطلب بود.در این لحظه یکی
از حاضرین که جوانی شوخ طبع بود با خنده گفت:" پس با این حساب آدم ها وقتی در
حال خیال پردازی و به قول شما خیال بازی هستند در واقع دارند نادان تر می شوند.
یعنی آدم ها وقتی گمان می کنند دارند فکر می کنند و دانا تر می شوند برعکس با غرق
شدن در تصاویر ذهن ساخته و فرار از واقعیت و دانش جاری در زمان الان زندگی شان
دارند خنگ تر و نادان تر می شوند؟" بقیه تلنگری بر روح موفقیت 218 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 217 - تصاویری بیاحساس! تصاویری بیاحساس! فرامرز کوثری آن روز صبح بعد از صرف صبحانه بحث و گفتوگوی عمیق و پرحرارتی در رابطه با
موضوع خیالبافی و خیالپردازی و گریزناپذیری آن بین حاضران در گرفت. بسیاری معتقد
بودند که از دست خیال و تجسمات وهمانگیزی که شبانهروز ذهن انسان را فرامیگیرد
امکان رهایی وجود ندارد و در حقیقت باید انسان با این پدیده اجباری و تحمیلی بر
ذهنش کنار بیاید. گروهی دیگر با توجه به درس و گفتههای روز قبل خدامراد میگفتند که خیالبافی
چیزی جزو تصویربافی و تصویرسازی ذهن نیست و چیزی نیست که از بیرون بر ذهن تحمیل
شده باشد بلکه این خود ذهن است که با ساختن دمبهدم و پشت سر هم تصاویر به ظاهر
واقعی سعی میکند چیزی را که عملا وجود ندارد برای ما مهم و پراهمیت جلوه دهد و از
این طریق کنترل سمت نگاه و توجه ما را به سوی خود جلب کند. در این میان زنی که خود را به شدت درگیر و اسیر خیالسازی و خیالپردازی میدانست
با لحنی اعتراضآلود گفت: "وقتی شما میگويید خیالات چیزی جز تصاویر ذهن
ساخته نیستند و ذهن در واقعی کاری جز ساختن تصویر ندارد، اساسا دارید یک حقیقت
غیرقابل رد را انکار میکنید و آن حقیقت پرشور و احساس بودن تصاویری است که تجسم
میکنیم. اگر خیالات چیزی جز نقاشی ذهن نیستند پس چرا برای هر کدام از این نقاشیها،
یک عالم احساس و هیجان در وجود ما زنده میشود؟ مگر یک نقاشی چقدر قدرت دارد که میتواند
اینقدر ما را تحتتاثیر خود قرار دهد و مگر یک نقاش چقدر میتواند قوی و مقتدر
باشد که بتواند تا این حد شور و احساسات درونی ما را برای تصاویری که میکشد به
غلیان درآورد؟" خدامراد که تا این لحظه ساکت بود با لبخند گفت: "میتوانید مثالی
بزنید؟" آن زن با حرارتی بیشتر از قبل گفت: "مثلا من صحنهای از اولین برخوردم با
کسی که به او علاقهمندم را تجسم میکنم. در اینکه برای تجسم لحظه اولین دیدار
باید تصویری از آن اتفاق بسازم حق با شماست. بدون وجود تصویر هیچ خاطرهای قابل
فراخوانی نیست. اما وقتی آن صحنه در ذهنم شکل میگیرد میبینم که بیاختیار دلم
غنج میزند و بغضی گنگ گلویم را میفشارد و موجی از هیجانی غیرقابل وصف تمام وجودم
را فرامیگیرد. من چیزی جز اسم عشق گذاشتن روی این احساس و هیجان نمیتوانم بگذارم
احساس دوستداشتنی عمیق و شدید که در همه داستانهایی که خواندهام و فیلمهایی که
دیدهام چیزی جز اسم عشق روی آن نمیتوانم بگذارم. اینجا من تصویری را از خاطرهای
واقعی یا خیالی از گذشته در ذهنم بازسازی کردم و بلافاصله همزمان با رویت این
تصویر موجی از احساسات و هیجانهای انرژیبخش وجودم را اشغال کرد. من که نمیتوانم
منکر واقعی بودن این احساسات و هیجانات شوم. چون همین الان بدنم به واسطه آن گرم است
و ضربان قلبم بالا رفته است. پس وقتی چیزی اینقدر احساسش نزدیک و واقعی است
بنابراین خودش هم به ناچار باید واقعی باشد. بنابراین نتیجه میگیرم که تصویرهایی
که ذهن میسازند مثل همه چیزهای دوروبرم واقعیاند و در نتیجه از دست خیالسازی و
خیالبافی و خیالبافی گریزی نیست و باید به ناچار تسلیم آن شد." بقیه تلنگری بر روح موفقیت 217 در ادامه مطلب
تلنگری بر روح ـ نوشته فرامرز کوثری: مجله موفقیت 216 - تصاویری
همیشه خیالی! تصاویری
همیشه خیالی! فرامرز کوثری بعد از ظهر گرمی بود. همیشه خدامراد درس های خود را اول صبح
که هوا خنک بود ارائه می کرد. اما آن روز اتفاقی افتاد که باعث شد در آن بعد از
ظهر گرم ناگهان سرصحبت باز شود و خدامراد یکی از پرمعنا ترین مفاهیم را موشکافی
کند. همه چیز از نامه هایی شروع شد که عده ای از تازه واردین با خودشان آورده
بودند. نامه هایی در مورد زندگی خصوصی بعضی از اشخاص قدیمی گروه که از همان ابتدا
کنار دریاچه ماندند و آن جا را ترک نکردند. گیرنده یکی از نامه ها زن میانسالی بود که بعد از خواندن نامه
از لحاظ روانی به کلی زیر و رو شد و از قالب یک عضو شاد و سرحال گروه به شکل یک
فرد غمگین و تنها و گوشه گیر درآمد. او از جمع فاصله گرفت و کنار دریاچه نشست و به
دوردست خیره شد. گهگاه نیز انگار با کسی حرف می زند سرش را تکان می داد و چشمان بی
فروغش را به پرده ای در دور دست می دوخت که معلوم نبود روی آن چه چیزی نمایش داده
می شود. یکی دیگر از کسانی که از خواندن نامه خود خیالاتی شده بود و
به عالم خیال پردازی پناه برده بود مرد مسنی بود که بعد از خواندن نامه به شدت
عصبانی شد و با خشم از گروه فاصله گرفت و در فاصله دوری از ما شروع به گفتن بد و
بیراه با صدای بلند به کسانی شد که نه دیده می شدند و نه ما می دانستیم چه کسانی
هستند. چند نفر دیگر هم بعد از خواندن نامه تمرکز خود را از دست
دادند اما ساعتی بعد موفق شدند کنترل روانی و رفتاری خود را دوباره بدست آورند و
به جمع بپیوندند. اما آن بانوی غمگین و آن آقای خشمگین همچنان در عالم خیال خود
غوطه ور بودند و از آن بیرون نمی آمدند. خدامراد انگار متوجه شرایط نابسامان روانی این دو عضو
درمانده گروه شده بود. و انگار به اندازه آنها از ناراحتی شان رنج می کشید. چون بی
مقدمه اعلام کرد که همه در استراحتگاه ساحلی جمع شوند چون می خواهد راجع به موضوع
بسیاری مهمی صحبت کند. بقیه تلنگری بر روح موفقیت 216 در ادامه مطلب
دانلود کتاب رایگان موبایل شیوانا shivana.jar نام کتاب : داستان های معرفتی شیوانا موضوع : داستان کوتاه نویسنده : فرامرز کوثری نوع کتاب: fbook حجم : 186 KB توضیحات:
|
جدیدترین مطالب مهندس کوثری را می توانید هر دو هفته یک بار در مجله موفقیت بخوانید.
|
|||||||||
|
نحوه تهیه
محصولات شرکت کوثرپرداز
77054279-021
شماره تلفکس کوثرپرداز
|
|||||||||||
|
مطالب مرتبط با روانشناسی موفقیت روی سایت های انگلیسی زبان این مطالب به صورت آن لاین از وب سایت های مربوطه به این صفحه منتقل می شوند و به محض تغییرکردن در سایت اصلی فورا در این صفحه به روز می شوند یک بانک به روز و آن لاین کامل برای آن دسته از عزیزانی که در جستجوی منابع برای مفاهیم مرتبط با روانشناسی موفقیت بوده اند
At first you may notice small, subtle alterations in your life and everything appearing to flow with ease. You may find that other people start to notice a difference in you. You may even find that situations that you have always hoped for turn up. Most importantly, you will notice how you feel as a new state of being evolves. There are many life-paths you can choose, just as there are many ways you can serve on a planetary level. There is a path of will, a path of struggle, and a path of joy and compassion. It’s easy to like some people and it’s not very easy to like others. They don’t smile back! So it has to go deeper. If we continue to judge people on the basis of appearances and behavior, the endeavor is hopeless. Instead we have to return to a very simple truth... A young woman had a suitor who loved her very much. The suitor came to her door clutching a bouquet of daisies to give her. "Where are my roses?" she demanded. Her suitor turned and went away. The next week he was back on her doorstep with another bunch of daisies... Can you feel the energies bumping up against you? One minute, you feel pushed; the next minute, pulled. One minute, you’re OK, and the next minute, you’re not. It’s chaotic out there. Our world is in flux; nothing feels normal anymore. by Joan Borysenko. The idealized self — the mask you put on for appearance’s sake — reaches the breaking point during burnout. All that work to maintain the facade, and it couldn’t even deliver the goods. You still don’t feel happy and fulfilled. As a result, the false self finally... The idea that we create our own reality — that is, the concept of the mirror universe — often seems to ring true, but it also raises some troubling questions. Sometimes it’s easy to see this principle at work in our lives, but other times, especially when things aren’t going very well, it can be hard to understand how... by Marie T. Russell. We all want to be happy! At least, we all say we do... yet, how much happiness can we handle? How much happiness are we willing to have in our lives before we sabotage ourselves? Let's look for a minute at... by Michael J. Chase. As someone who was once unhappy in every sense of the word, I can personally verify that misery leads to heartless behavior, and vice versa. For years I experienced failed relationships, financial struggles, poor health, depression, and an endless stream of... It goes without saying — but I’m going to mention it anyway — that your happiness, or lack thereof, depends largely on your expectations. If you believe that only one person, job, home, or car can bring you happiness, you are setting yourself up for disappointment. Even if you...
Can you remember a time when your stomach knotted up in fear, your heart raced before an exciting challenge, you intuitively moved closer to a new love? Can you recall how your mind interpreted what your body felt?
When we begin to explore the nature of the mind we will inevitably encounter the wild and uncontrollable aspects of our normal, somewhat overcrowded, habitual mind. Only with guidance and skillful practice will we begin to recognize that the mind has an undercurrent of clarity and luminosity that is...
by Marie T. Russell. Oftentimes, we hesitate using our intuition because of the "risk" of being wrong. What if the "voice" we're hearing, or the hunch we're getting is wrong? In some situations, as in chemo or not chemo, operation or not operation, change jobs or not, divorce or not, it's a "life-threatening" or life-altering choice. However, if...
by Doreen Virtue. Some people are naturally oriented toward picking up the kinds of messages that come as emotions, gut feelings, hunches, and intuitions. This is especially true if you are sensitive to emotions in yourself and others. Yet everyone can become even more attuned to...
by Deborah King. Another big stumbling block along the path to shamanhood involves your ability to trust yourself and the process, even while undergoing experiences... [which] may not be pleasant, yet could be very necessary for your growth. Becoming your own shaman requires lots of trust, but not blind faith. You have to trust your...
I love how the Universe (a.k.a. God, Creator, Divine, etc.) works. Things just work out sometimes amazingly perfect. Actually, I don't know why it's amazing, other than we've been brainwashed (trained) to expect the worst instead of...
One of my children brought to my attention a TV program that he was watching. On the program, a scientist was testing individuals who had gifts similar to mine. My child said, "Mommy, you need to call that man so you can help him with those studies. "As a mother who believes in the intuitive capabilities of her children, I... |